تبليغاتX
صیاد کبیر

صیاد کبیر

سلام خداوند عالمیان به رسول الله محمد مصطفی و بر اهل بیت گرامیش و لعنت أبدی او بر دشمنان و ظالمینشان تا روز قیامت.
همگی می دانیم که حضرت علی علیه السلام مولود کعبه است ، و نیز می دانیم که فاطمه بنت اسد علیها السلام از در کعبه وارد نشد بلکه دیوار کعبه برای او به أمر خدا بشکافته شد و او وارد کعبه شد ، و آنچه که نمی دانیم .
اینست که اخیراً کشف شده که این شکاف هر سال در روز 13 ماه رجب ترک بر می دارد و حکومت عربستان سعودی سعی می کند این حقیقت را با ترمیم و تعمیر بپوشاند ، این حقیقت را با استفاده از عکس های گرفته شده ببینید.

     به عکس بالا نگاه کنید شروع ترک خوردن جایگاه بیرون آمدن حضرت فاطمه بنت اسد علیه السلام را می بینید   

شماره2      اکنون در این عکس ببینید که چگونه این قسمت مرمت شده تا معجزه الهی تولد و عظمت علی علیه السلام را بپوشانند.

شماره3در این عکس انواع دیگری از مرمت را در سالی دیگری می بینید که سنگی مختلف از سنگ اصلی کعبه استفاده شده است .

شماره4در اینجا مسلمانان را می بینیم که به این جایگاه بزرگ تبرک می جویند ، و اظهار ارادت به حضرت امیرالمومنین علیه السلام می کنند.

شماره5سالی دیگر و مرمتی دیگر در این عکس نوع جدیدی از مرمت را می بینیم برای پنهان کردن معجزه حق.

در این عکس کمیته ترمیم و تعمییر را می بینید که از داخل کعبه مشغول تعمییر شکاف هستند

این عکس نیز از داخل کعبه است و آثار شکاف و ترک برداشتن در آن واضح و آشکار است حای که سنگ های راست و چپ آن سالم است


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 18:40 توسط صیاد |


 

 

قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

 

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.

پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.
عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 18:38 توسط صیاد |


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 11:45 توسط صیاد |


شاید در نگاه اول تصور کنید این پرتره حاصل تلاش کودکی خردسال برای کشیدن نخستین نقاشیهای خود است٬ اما با دانستن داستان پشت آن احتمالآ به تحسین ایده ی جالب و بکر خالق آن خواهید پرداخت.

هفدهم مارس امسال اریک نوردنانکار٬ طراح و هنرمند سوئدی یک وسیله ی ردیابی GPS (سامانه موقیت یاب جهانی به کمک ۲۴ماهواره) را درون چمدانی قرار داد و آنرا به همراه مسیر دقیق از پیش تعیین شده ی خود به شرکت پست DHL تحویل داد.۵۵ روز بعد این چمدان به استکهلم بازگشت.سامانه GPS به صورت خودکار مسیر سفر این چمدان در دور دنیا را ثبت نمود..

اریک اطلاعات ثبت شده را به کامپیوتر خود وارد کرد و پرتره ای را که در بالا می بینید خلق نمود!به دلایل تکنیکی او مجبور بود این پرتره را تنها با استفاده از یک خط رسم کند.این خط غول آسا با عبور از ۶ قاره و ۶۲ کشور دنیا یک مسیر ۱۱۰۶۶۴ کیلومتری را پیموده تا بدین ترتیب با خلق این پرتره اریک را به شهرت جهانی برساند.

عکسهای بیشتر و فیلمهای مربوط به این پروژه را در اینجا ببینید.

 

 

 

نكته‌ي شگرف اينجاست كه نگاه اين مرد به

مركز جهان (ايران) دوخته شده است.

 

 

منبع: گروه ايران ديده‌بان

IRAN Didehban

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 15:33 توسط صیاد |


آدم وقتي فقير ميشه ، خوبي هاش هم حقير ميشه ، اما كسي كه زور داره ، يا زر داره ، عيبش را هنر ميبينند ، چرندهاش را ،  حرف حسابي  مي شنوند ،  آروغ هاي بيجا و نفرت بارش را ، فلسفه و دانش و دين ميفهمند ، حتي « شوخي هاي خنك و بي ربط » او ، حضار را از خنده روده بر مي كند !

روزي كه ما مسلمان ها پول داشتيم ، زور داشتيم ، استادهاي دانشگاه اسپانيا ، ايتاليا ، فيلسوف ها و دانشمندهاي اروپا ، وقتي مي خواستند درس بدهند ، قبا و لباده ملاهاي ما را به تن خود مي كردند ، خود را به شكل بوعلي سينا و رازي و غزالي در مي آوردند ، همون كه باز استادهاي دانشگاه هاي ما امروز ، تو جشن ها مي پوشند ، لباس هاي خودشان را هم از فرنگي ها مي گيرند ! مي خواهند اداي كانت و دكارت را در بيارند ، خود را به شكل استادهاي دانشگاه هاي اسپانيا ، ايتاليا ، فرانسه و انگليس بيارايند !

صنعتگرهاي مسيحي در اروپا ، تقلب كه مي كردند، مارك « الله » را روي جنس هاي خودشان مي زدند ، يعني كه اين ساخت اروپايي نيست ، كار بلخ و بخارا و طوس و ري و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و اندلس است ،‌ حتي روي صليب ، مارك « الله » مي زدند !

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 15:33 توسط صیاد |


«جان بلا نکارد» از روى نيکمت برخاست. لباس ارتشى‌اش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزى پيش مى‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مى‌گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مى‌شناخت دخترى با يک گل سرخ.
از سيزده ماه پيش دلبستگى‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزى فلوريدا با برداشتن کتابى از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت‌هايى با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مى‌خورد. دست خطى لطيف که حکايت از ذهنى هشيار و درون‌بين و باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را بيابد: «هاليس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى خانم هاليس را پيدا کند. «جان» براى او نامه‌اى نوشت و ضمن معرفى خود از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.
روز بعد جان سوار بر کشتى شد تا براى خدمت در جنگ جهانى دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه‌نگارى به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌اى بود که بر خاک قلبى حاصلخيز فرو مى‌افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولى با مخالفت ميس هاليس رو به رو شد. به نظر هاليس اگر جان قلباً به او توجه داشت ديگر شکل ظاهرى‌اش نمى‌توانست براى او چندان با اهميت باشد. وقتى سرانجام روز بازگشت جان فرا رسيد آن‌ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: ٧ بعد از ظهر در ايستگاه مرکزى نيويورک. هاليس نوشته بود: «تو مرا خواهى شناخت از روى رز سرخى که بر کلاهم خواهم گذاشت.» بنابراين راس ساعت ٧ بعدازظهر جان به دنبال دخترى مى‌گشت که قلبش را سخت دوست مى‌داشت اما چهره‌اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان جان بشنويد:
زن جوانى داشت به سمت من مى‌آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاى طلايى‌اش در حلقه‌هايى زيبا کنار گوش‌هاى ظريفش جمع شده بود. چشمان آبى او به رنگ آبى گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهارى مى‌ماند که جان گرفته باشد. من بى‌اراده به سمت او گام برداشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روى کلاهش ندارد. اندکى به او نزديک شدم. لب‌هايش با لبخند پر شورى از هم گشوده شد اما به آهستگى گفت «ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟» بى اختيار يک قدم به او نزديک‌تر شدم و در اين حال خانم هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زنى حدود ٥٠ ساله که موهاى خاکسترى رنگش را در زير کلاهش جمع کرده بود. اندکى چاق بود. مچ پاى نسبتا کلفتش توى کفش‌هاى بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهى قرار گرفته‌ام. از طرفى شوق تمنايى عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مى‌خواند و از سويى علاقه‌اى عميق به زنى که روحش مرا به معنى واقعى کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مى‌کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده‌اش که بسيار آرام وموقر به نظر مى‌رسيد و چشمانى خاکسترى و گرم که از مهربانى مى‌درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمى آبى رنگى در دست داشتم که در واقع نشان معرفى من به حساب مى‌آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقى در کار نخواهد بود. اما چيزى بدست آورده بودم که حتى ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستى گرانبها که مى‌توانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براى معرفى خود به سوى او دراز کردم. با اين وجود وقتى شروع به صحبت کردم از تلخى ناشى از تاثرى که در کلامم بود متحير شدم. من «جان بلا نکارد» هستم وشما هم بايد خانم «مى نل» باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمى شکيبا از هم گشوده شد و به آرامى گفت «فرزندم من اصلا متوجه نمى‌شوم! ولى آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روى کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که «اين فقط يک امتحان است!»
طبيعت حقيقى يک قلب، تنها زمانى مشخص مى‌شود که به چيزى به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 17:22 توسط صیاد |


کردار نیک و عمل صالح انسان ها را به درجات عالیه معنوی می رساند و در پیمودن مسیر ترقی و تعالی بین زن و مرد هیچ گونه تفاوتی وجود ندارد. قران می فرماید ( و من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه) هر فرد با ایمانی که عمل صالح انجام دهد و خواه مرد باشد یا زن او را به حیاتی پاک  زنده می داریم . با توجه به این ایه طی کردن راه ترقی و تعالی همت و تلاش می طلبد چه بسا مردانی که ز راه باز مانده اند اما  در سیر تکاملی بانوان زیادی به درجه عالی سعادت گام نهاده اند
بانوی عارفه
رابعه عدویه از بانوان سعادتمندی است که بر اثر انجام کارهای نیک و تلاش در مسیر سعادت نام نیکو  از خود به یادگار گذاشته و در عرفان و سلوک به مقاماتی نائل آمده است .
روزی جمعی از مردم  بصره بر در خانه عدویه رفتند و گفتند : ای رابعه مردان را سه فضیلت است که زنان را نیست ،
1)      آن که مردان عقل کامل دارند و زنان ناقص العقلند و دلیل بر نقصان عقل انها این که گواهی دو زن برابر گواهی یک مرد است
2)       انکه زنان ناقص الدین هستند  زیرا در هر ماه چند روز از نماز و روزه می مانند
3)       هرگز  زنی به مقام نبوت نرسیده  است .
رابعه گفت : اگر گفتار شما درست باشد زنان را نیز سه فضیلت است که مردان را نیست .
1)      ان که در میان انها مخنث نیست ( مرد بی غیرت )
2)      همه انبیاء و صدیقان و شهیدان و صالحان در دامن زنان پرورش یافته اند و در کنار ایشان بزرگ شده اند
3)      انکه هیچ زنی ادعای خدائی نکرده است و این جرات و بی ادبی در طول تاریخ به خداوند از مردان سر زده است
 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 13:22 توسط صیاد |


ای وای بر ان مرغ گرفتارکه از وی

صیاد شود غافل ودر دام بمیرد

 ***             

بکنج دام ان خو کرده صیدم من که مینالد

زبیم انکه روزی بلکه گردانند ازادش

***

بگو ای باد گر پرسند مرغان چمن حالم

که در دامست و مینالد ز مهجوری صیادش

***

بجز من نیستش صیدی بدام و این بود حالم

اگر صید دگر می داشت صیادم چه میکردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 9:46 توسط صیاد |


ذهن ما زندان است

ما در آن زنداني

قفل آن را بشكن

در آنرا بگشاي

 و برون آي ازين

دخمه ظلماني

نگشايي گل من 

 خويش را حبس در آن خواهي كرد

  همدم جهل در آن خواهي شد  

همدم دانش و دانايي محدوده خويش

و در اين ويراني

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر كسي در قفس ذهني خود زنداني ست

  ذهن بي پنجره بي پيغام است

ذهن بي پنجره دود آلود است 

ذهن بي پنجره بي فرجام است

بگشاييم در اين تاريكي روزنه اي

   و بسازيم در آن پنجره اي 

بگذاريم ز هر دشت نسيمي بوزد  

بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد 

  بگذاريم كه هر كوه طنيني فكند

  بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد

 بگشاييم كمي پنجره را

 بفرستيم كه انديشه هوايي بخورد

  و به مهماني عالم برود

 گاه عالم را در خود به ضيافت ببريم

  بگذاريم به آبادي عالم قدمي 

و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي

  طعم احساس جهان را بچشيم

 و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي

 

ما به افكار جهان درس دهيم

  و زافكار جهان مشق كنيم

و به ميراث بشر

 دين خود را بدهيم

 سهم خود را ببريم

 خبري خوش باشيم

 و خروسي باشيم

 كه سحر را به جهان مژده دهيم

نور را هديه كنيم

و بكوشيم جهان

به طراوت و ترنم 

تسكين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري ، دانايي ، آبادي

                          در ذهن زمان

 و برويد گل بينايي ، صلح ، آزادي ،عشق

                                          بر روي زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد كاشت

 و نكاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

 زحمت كاشتن يك گل سرخ

كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است

گل بكاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

 نازنين

      نازنين

هرگز آدم

        آدم نشود.

برگرفته از وبلاگ هو نواز

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:17 توسط صیاد |


آب گفت آلوده را در من شتاب

گفت آلوده که شرم دارم از آب

گفت این شرم بی من کی رود

بی من این آلوده زائل کی شود

تمثیل بسیار لطیفی است از مولانا آب از آسمان فرو می ریزد ؛ ناپاکان را می شوید، غبار ناپاکی بر روی این آب می نشیند ، خداوند این آب را نزد خود می برد ؛ خوی غافر و طاهر و ساتر خود را به این آب می بخشد و دوبا

آب چون پیگار کرد و شد نجس

تا چنان شد کاب را رد کرد حس

حق ببردش باز در محراب صواب

تا بشستش از کرم آن آبِ آب

سال دیگر آید او دامن کشان

هی کجا بودی سوی دریای خوشان

من نجس زینجا شدم ÷اک آمدم

بستدم خلعت سوی خاک آمدم

بین بیایید ای پلیدان سوی من

که گرفت از خوی یزدان خوی من

ره آن را به سوی زمینیان باز می گرداند و این لطف و نوازش هرساله تکرار می شود.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:7 توسط صیاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آوای عشق
هونواز
نیایش
آسمانی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


<
تعداد بازديدكنندگان : قالب و كدهاي جاوا TEXTAREA> <

قالب و كدهاي جاوا > <