تبليغاتX
صیاد کبیر
صیاد کبیر
راه های آسمان
چهارشنبه نهم دی 1388 :: 13:55 ::  نويسنده : صیاد

سلام به همه دوستان گرامی

این روزها بیش از همیشه ظهور آقا امام زمان عجل الله فرجه الشریف را از خداوند می خواهیم و منتظرش هستیم

از شما دوستان می خواهم پس از خواندن دقیق سطور زیر نظر شخصی خود را عنوان کنید

خداوند به برکت وجود آوردن آن حضرت علیه السلام ، تو و هر موجودی را آفرید و اگر نبود هیچ کس نبود، بلکه اگر او نبود نه زمین وجود می یافت و نه فلک، بر این معنی روایاتی دلالت دراد از جمله : از توقیعات شریفه ی آن حضرت در کتاب الاحتجاج آمده است که فرمود: (وَ نَحنِ صنائِعِ رَبنا وَ الخَلقُصَنائِعُنا...)

البته معنی این سخن بر دو وجه وارد است :یکی همان است که در توقیع دیگری در همان کتاب آمده: جماعتی از شیعیان اختلاف کردهد در این که آیا خداوند ، آفرینش و روزی دادن مخلوق را به ائمه علیه السلام واگذار کرده؟پس عده ای گفتند:این محال است، زیرا که اجسام را کسی  جز خدای نمی تواند خلق کند. ولی عده ای دیگر گفتند: این محال است، زیرا که اجسام را کسی جز خدای نمی تواند خلق کند . ولی عده ای دیگر گفتند : خداوند قدرت خلق را به ائمه علیه السلام واگذار نموده است و آنان آفریده و روزی بخشیده اند و در این مسأله اختلاف شدیدی بین آنها در گرفت ، تا این که شخصی پیشنهاد کرد که چرا به سراغ ابوجعفر محمد بن عثمان نمی روید که از او سئوال کنید تا حق را برای شما آشکار سازد؟ چون که راه به سوی امام زمان علیه السلام اوست، همه به این معنی راضی شدند و نامه ای به ابوجعفر نوشتند. در آن نامه مسأله را توضیح دادند، پس ازطرف امام عصر-عجل الله فرجه الشریف- توقیع آمد که : خداوند تعالی خود اجسام را آفریده و روزی ها را تقسیم کرد، زیرا که نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، هیچ چیز مثل او نیست و اوست شنوای بینا، و اما امامان؛ از خداوند تعالی درخواست می کنند و او می آفریند و او روزی می دهد. به خاطر اجابت درخواست آن ها و تعظیم حق ایشان

 منبع:مکیال المکارم

اگر قبول کنیم که به درخواست امامان خلق شدیم باید دید آنها چه توقعی از ما داشته اند و آیا ما آن را برآورده کرده ایم ُ به راستی اگر شما شیعه ی امامان هستید چرا در خواست کردند که شما خلق شوید؟مگر شما برایشان چه می کنید؟

یکشنبه پنجم مهر 1388 :: 17:26 ::  نويسنده : صیاد

در یکی روز عجیب،
 مثل هر روز دگر،
خسته و كوفته از كار، شدم منزل خويش،
منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافر هستند، توي يك شهر غريب،
فرصتي عالي بود،     بهر يك شكوه تاريخي پر درد از او .........
پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستي اين عالم و آن بالاها ......  !

من چرا آمده ام روي زمين؟
شده ام بازيچه ، كه شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانيد خدايي بكنيد؟  و شما ساخته ايد اين عالم ،
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائيد ،
قدرت و هيبت و نيروي عظيم خودتان ؟؟؟؟
هيبتا ، ما همگي ترسيديم ! به خداونديتان ،
تنمان مي لرزد ...... !
چون شنيديم ز هر گوشه كنار ، كه شما دوزخ سختي داريد ، ......
آتش سوزنده و عذابي ابدي !
و شنيديم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و ز سر پيچي خود توبه كنيم ،
چشممان خون بارد ،  و بساييم به خاك درتان پيشاني ،  و به ما رحم كنيد ، و شفاعت باشد
و صد البته كمي هم اقبال ، حور و پرديس و پري هم داريد ......
تازه غلمان هم هست ،  چوت تنوع طلبي آزاد است !
من خودم مي دانم كه شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زديد ، همه چيز از بخت است !
شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات ، (راستي حيوانات ، هر چه كردند ندارد كيفر؟)
داشتم خدمتتان مي گفتم ، قسمتم اين بوده ،  جنس من مرد شده ! آمدم من دنيا ،
پدرم اين بوده ، كه به من گفت : پسر ! 
مذهبت اين باشد ، راه و رسم و روشت اين باشد !
سر نوشتم اين بود ،  جنگ و تحريم و از اين دست نعم ..... !
هر چه قرعه من آمد !
راستي باز سوالي دارم ، بنده را عفو كنيد .
توي آن قرعه كشي ، ناظري حاضر بود ؟
من جسارت كردم،  آب هم كز سر من بگذشته، پاسخي نيست   ولي مي گويم:
من شنيدم كه كسي اين مي گفت:
چشم ز خودش بي خبر است. چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش در يابد،
تا بفهمد كه چه رنگي دارد ،   تا تواند ز خودش لذت كافي ببرد.
عجبا فهميدم ، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما !
به شما بر نخورد  ..... ! از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز ؟
ظلم و جور و ستم آينه را مي بينيد؟  شايد اين آينه ، معيوب و كج است ،
خط خطي گشته و پر گرد و غبار !  يا كه شايد سر و ته آينه را مي نگريد !
ورنه در ساحتتان ، اين همه زشتي و نا زيبايي؟
كمي از عشق بگوييم با هم.
عرفا مي گويند : كه تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل ،  خلق نمودي بنده !
عجبا !  عشق ما يك طرفه است ؟     به چه كس گويم من ؟   مي شود دست ز من برداري  ؟
بي خيالم بشوي ؟  زوركي نيست كه عاشق شدن ما بر هم !  من اگر عشق نخواهم چه كنم !
بنده را آوردي ، كه شوم عاشق تو ،
كه برايت بشوم واله و حيران و  خراب ، 
مرحمت فرموده ، همه عشق و مي و ساغر خود را تو زما بيرون كش؟
عذر من را بپذير !   اين امانت بده مخلوق دگر !
مي روم تا كپه ام بگذارم.  صبح بايد بروم بر سر كار ،
پي اين بد بختي، پي يك لقمه نان!
به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را مي بينم ،   در نگاه غضب آلود رئيسم كه چرا دير شده ...... !
خوش به حالت كه غمي نيست تو را ،
نه رئيسي داري ، نه خدايي عاشق  ، نه كسي بالا دست !
تو و يك آينه بي انصاف ، كج و كوله است و پر از گرد و غبار ، وقت آن نيست كمي آينه را پاك كني ؟
خواب سنگين به سراغم آمد.     كم كمك خواب مرا پوشانيد.
نيمه شب شد و صدايي آمد.   از دل خلوت شب، از درون خود من ،

من خدايت هستم
هر چه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم كنم.
تو خودت خواسته اي تا باشي !  به همان خنده شيرين تو سوگند كه تو ، هر چه را مي بيني .
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هر چه را خواسته اي آمده است.   من فقط ناظر بازي توام.
منتظر تا كه چرا يا كه كه را خلق كني! 
تو فقط يك لحظه و فقط يك لحظه ، ز ته دل ، ز درون ،
خواهشي نا محسوس ، نه به فرياد بلند ، بلكه از عمق وجود ، ز براي عدم خود بنما ،
تو همان لحظه دگر نا بودي ، به همان سادگي آمدنت .
خواهش بودن تو ، علت خلق همه عالم شد .  تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده اي روي زمين ،
پي حس كردن و اين تجربه ها ،  حس اين لحظه تو ، علت بودن توست .
تو فقط لب تر كن ، مثل آن روز نخست ، هر چه را مي خواهي ، چه وجود و چه عدم ، 
بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه خواستنت ،  و تو را ياد نباشد كه چه با من گفتي ،
دلبرم حرف قشنگت اين بود :
شهر زائيده شدن اين باشد تا توانم كه فلان كار كنم و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.
پدرم آن آقا، خلق و خويش ، روشش ، ميراثش ، همه اش راه مرا مي سازد.
بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردي ، همه را خلق نمودي همه را  ،
تو از آن روز كه خودت  خواسته پيدا گشتي ، من شدم عاشق تو ، دست من نيست ،
تو را مي خواهم ، به همين شكل و شمايل كه خودت ساخته اي ،
شر و بي حوصله و بازيگوش ، مثل يك بچه پر جوش و خروش ، نا سزا گفتن تو باز مرا مي خواند،
 كه شوم عاشق تر،  هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،
رشته عشق شود محكمتر ............ ......... ....!
دير بازي است به من سر نزدي !
نگرانت بودم، تا كه آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي ! 
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتي :
من چرا آمده ام روي زمين؟
باز هم بادم باش !   مبر از ياد مرا
همه شب منتظر گرمي آغوش توام .
عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد ............ ......... ....... !
خواب من خواب نبود  !    پاسخي بود به بي مهري من ،
پاسخ يك عاشق ............ ......... ......... ....
به خداوند قسم ، من از آن شب  ،
دل خود باخته ام بهر رسيدن
به عزيزم به خدا

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 :: 10:0 ::  نويسنده : صیاد

 

بچه که بودم يه کارتون از تلويزيون پخش مي شد که يه تبر حمله مي کرد به يه باغ پر از گل و تمام گلها و درختها و بوته ها رو نا بود می کرد هر وقت تبر مي امد همه وحشت زده سعی می کردند خودشونو پنهان کنند تا اين که يک روز تصميم مي گيرند با هم متحد شوند وقتی تبر نزديک مي شد تمام درختها و نهالها و گلها شاخه هاشون رو به هم می تابيدند و يک درخت واحد می شدند و تبر رو می شکوندند چقدر اين کارتون را دوست داشتم

دوشنبه پانزدهم تیر 1388 :: 15:58 ::  نويسنده : صیاد

 

نام علی:هدایت

درس علی: عدالت

راه علی:سعادت

جب علی:لیاقت

کار علی:شفاعت

عشق علی:شهادت

ذکر علی:عبادت

عید علی:مبارک

روز پدر بر همه پدران عزیز مبارک

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 :: 12:51 ::  نويسنده : صیاد

زنبور عسلی اطراف آتش برافروخته نمرودیان می گشت حضرت ابراهیم از او پرسید :چرا گرد آتش می گردی؟! نمی ترسی که در آتش بسوزی؟! زنبور گفت : "یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!" ابراهیم خنده کنان گفت:"مگر متوجه نیستی که آب دهان کوچک تو بر این آتش اثر ندارد؟!"زنبور پاسخ داد :"چرا می خندی یا ابراهیم؟! من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند که زمانی که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم پاسخ دهم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم.

 

برگرفته از کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسماعیل شاهرودی
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 :: 11:46 ::  نويسنده : صیاد
 جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی!

در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته‌های چادرت دست نیاز می‌آویزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه می‌زند.

برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت.

تو که در آیینه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه‌ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

در ماتم یاس کبود آسمان هم تپید

آن قد چون سرو علی چو کمانی خمید

آن فاتح خیبر وخندق سرا پا وجود

چون شمع بسوخت وبس ناله وافغان کشید

آن شاخه یاس نبی بین دیوار ودر

فریاد یابن الحسنش عرش اعلا رسید

آن کوثر حق که عطا کرده برنبی

آماج غلاف ولگد شد بدستی پلید

از ضربه دست عدو در شگفتم چنین

هم محسن نو گل او پشت در شد شهید



 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 :: 15:55 ::  نويسنده : صیاد

دانش ، گنجينه ای ارزشمند بوده و کليدش، عمل مي باشد.«توماس فولر»

تا به حال چند سخن ارزشمند ازبزرگانی که در عرصه های مختلف نمونه یک انسان موفق بوده اند شنيده ايد؟ چقدر به آن عمل کرده ايد؟

ما در طول زيندگی سخنان ارزشمند بسياری مي شنويم و هر بار با تحسين و تصديق با اين سخنان برخورد مي کنيم اما اگر به راستی فقط به يکي از آنها در زندگی عمل ميکريم الان وضعمان اينگونه بود؟!

ازين پس را دريابيد و هر سخن ارزشمند و درستی که شنيديد واقعا در زندگی به کار بنديد خواهش مي کنم اين تنها راز موفقيت است

فخر بر تو حضرت سبحان كند
نورِ پاكت ديده را روشن كند
ظرف دلها را پر از ايمان كند
دردهاى بى شمار شيعه را
عشق پاكت دلبرا درمان كند
ياد تو اى رهبر تحت نظر
مشكلات شيعه را آسان كند
اقتدارت همچنان پاينده است
گر عدو خانه به تو زندان كند
عشق تو خورشيد سازد ذره را
هر دل شوريده را سلمان كند
شد دعاى بزم ميلادت شها
مهديت ما را به خود مهمان كند
شيعه مى‏نازد به نام عسگرى
يا اباالمهدى امام عسگرى
اى به دوشَت پرچم عِز و شَرَف
اى شده بر غربت دوران هدف
پورِ جود و سبط زهد و نجلِ حق
سائلان گِردِ حريمت صف به صف
مادرت بانوىِ يثرب فاطمه
بابِ تو شيرِ خدا شاهِ نجف
سلبِ آزادى شد اَز تو تا شود
سدِّ راهِ مهدى آن نورِ خَلَف
حرمتت را زيرِ پا بگذاشتند
قدر تو نشناختند اى وا اَسَف
حقْ مُقَدَّر كرد تا فرزند تو
باز هم احيا كند عدل و شرف
بى نياز از خلق عالم مى‏شود
هر كه آرد ذرّه‏اى عشقت به كف
شيعه مى‏نازد به نام عسگرى
يا اباالمهدى امام عسگرى
شاعر: سيد محمد مير هاشمي
میلاد حضرت امام حسن عسکری بر آقا امام زمان و همه شیعیانش مبارک باد
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 :: 10:18 ::  نويسنده : صیاد

عید نوروز از جنبه دینی و اسلامی

نوروز پس از اسلام از احترام خاصی برخوردار بوده و روایاتی در این مورد وجود دارد . مرحوم علامه مجلسی از امام جعفر صادق (ع) نقل می کند که فرمودند : در این روز ( نوروز ) کشتی حضرت نوح بعد از طوفان بر کوه جودی قرار گرفت .
در این روز فرشته وحی بر حضرت رسول ( ص ) نازل شد و پیام پیامبری بدو داد ( عید مبعث ) این روزی است که پیامبر اسلام ( ص ) بت های کفار قریش را در مکه شکست و روزی که حضرت ابراهیم نیز بت های کافران را شکست .
همان روزی است که حضرت رسول ( ص ) در بین ملکه و مدینه صحابه را به دور خود جمع کرد و به آنها مسأله جانشینی حضرت علی ( ع ) را بعد از خویش ابلاغ نمود ( عید غدیر ) .
باز در همین روز بود که حضرت رسول ( ص ) مولای متقیان علی ( ع ) را فرستاد به وادی جنیان که از ایشان بیعت از برای او بگیرد .
در این روز بعد از کشته شدن عثمان ، مردم با امام علی ( ع ) بیعت کردند و بدین سان خلافت به امیرالمومنین علی ( ع ) بازگشت .
امام جعفر صادق ( ع ) به یکی از صحابه خود می فرمایند : این روز را عجمان حفظ کردند و حرمت آن را رعایت کردند و شما را عریان آن را ضایع کردید و باز بدو فرمودند : در این روز غسل بکن و پاکیزه ترین و بهترین جامعه خویش را بپوش و با بهترین بوها خود را خوشبو ساز .

 

 

نوروز و پاشیدن آب به یکدیگر

در گذشته رسم بر این بود که در روز نوروز مردمان به یکدیگر آب می پاشیدند و شادمانی می کردند . ابوریحان بیرونی در این مورد می گوید : سلیمان باد را امر کرد که او را با وسیله آسمان پیمایش ، پرواز دهد در این هنگام پرستویی پیش آمده و بدو گفت : در این آسمان از برای من کاشانه ای است چند تخم در آن که امید من است . از آنسوتر رو که کاشانه مرا در هم مشکنی سلیمان خواهش او را پذیرفته و مسیر خود را کج کرد و از سوی دیگر رفت چون این کرد پرستو برای قدردانی ، از جایی مقداری آب آورد و بر روی سلیمان پاشید و یک ران ملخ نیز بدو داد . این ماجرا به روز نوروز اتفاق افتاد و همین شد سرآغازی برای به وجود آمدن این رسم که به هنگام نوروز مردمان به روی یکدیگر آب پاشیده و هدیه ها رد و بدل کنند
در مورد فلسفه پاشیدن آب به یکدیگر در روز نوروز در گذشته ، مرحوم مجلسی از امام جعفر صادق (ع) نقل می کند که : و این روزی است که خدا حیات بخشد چندین هزار کس را که از مرگ گریختند یعنی از طاعون و به یک دفعه خداوند قهار ایشان را می راند پس بعد از مدت ها که استخوان شده بودند پیغمبری از پیغمبران خدا بر آن استخوان ها گذشت و از پروردگار خود سوال کرد که به او بنماید که چگونه این استخوان های پوسیده را زنده می گرداند . پس خدا وحی فرستاد به سوی او که آب بریزد بر استخوان های آنها در همان جاهای خود که هستند پس چنین کرد و همه به قدرت الهی زنده شدند و به این سبب سنت شد که آب بر یکدیگر بریزند و در این روز غسل کنند .
در مقابل این روایات ایرانیان نیز داستانی کهن دارند که از این قرار است : نخستین کسی که پیش از مسیح در گهواره سخت گفت « زو » از سلاطین پیشدادی ایران بود . در این هنگام قحطی و خشکی فراگیر بود و مردم در عسر به سر می بردند . و به همین خاطر « زو » در گاهواره به سخن آمده و از خداوند درخواست کرد که به مردم رحمت آورد . پس از درخواست وی باران بسیار فرود آمد و مردم و زمین ها سیراب گشتند . پس از این واقعه مردم این روز را نوروز نامیدند و هر سال فرا رسیدن آن را جشن گرفته و شادی ها کردند و بر روی یکدیگر آب ها پاشیدند .

 پیشواز عید

 حدود بیست روز مانده به فرا رسیدن نوروز ، کم کم بوی بهار و عید در کوچه و بازار و خانه و کاشانه می پیچید و جنب و جوش عجیبی سراسر جان مردم را فرا می گرفت . مردم همگی آستین همت بالا زده و به غبار روبی خانه و کاشانه مشغول می شدند غبار حاصل از گذشت سالی و سیاهی زمستان را از چهره ارسی ها ، طاقچه ها ، خورشیدی ها و از روی در و دیوار تمامی قسمت های خانه ، مطبخ خانه ، مهتابی ها ، اطاق های سه دری و پنج دری ، اطاق های زاویه ، پستوها ، راهروها ، هشتی ها و خلاصه همه جا ، پاک می کردند پدر و مادرها به فکر تهیه رخت عید بچه ها بودند و بچه ها از شوق لباس های تازه و گرفتن عیدی بیقرار ، بازار نیز رنگ دیگری به خود می گرفت و سر و صدای بسیار از سراسر بازار به گوش می رسید . از جلمه کاسبانی که از همه بیشتر سرشان شلوغ می شد کلاه دوزها ، بزازها ، رزازها و کفاش ها بودند در روزهای نزدیک عید ، عده ای به منظور کسب و شادکردن مردم ، با نام حاجی فیروز در کوچه و خیابان ها به راه می افتادند این افراد با چهره هایی که آن را سیاه کرده بودند و لباس های رنگارنگ بر تن و کلاهی به سر و به همراه داریه زنگی که در دست داشتند و نواختن آهنگ های خود اشعاری را نیز می خواندند که موجبات شادی مردم را فراهم می آورد . با انجام این کارها به در دکان ها و جلوی مردم رفته و بابت شادکردن آنها پولی دریافت می کردند از جمله اشعاری که حاجی فیروزها می خواندند این دو سه بیت از محبوبیت بیشتری برخوردار بود .

حاجی فیروزه ، بله                                سالی به روز ، بله

ارباب خودم سلام و علیکم                     ارباب خودم سرتو بالا کن

ارباب خودم اخماتو واکن

ارباب خودم بزبز قندی                            ارباب خودم چرا نمی خندی

حاجی فیروزه بله                                  سالی یه روزه بله

 

 

تحویل سال نو

 به هنگام تحویل سال همه اعضای خانواده جامه های تازه خود را پوشیده و دور سفره هفت سین گرد می آیند . پدر بزرگ و مادربزرگ در بالای سفره و پس از آنها پدر و مادر و فرزندان در کنار سفره می نشینند . عقیده بر این است که به هنگام تخویل سال همگی باید به آینه نگاه کنند و پس از آن بزرگترین فرد خانواده قرآن را برداشته و اندکی از آن را می خواند . قبل از تحویل سال همه اعضای خانواده دعای تحویل سال را بارها زیر لب زمزمه می کنند :

یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر اللیل و النهار ، یا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال .

از دیگر عقاید این است که آینه ای را به صورت خوابیده در سفره قرار داده و تخم مرغی را روی آن قرار می دهند و می گویند که به هنگام تحویل سال این تخم مرغ تکان می خورد . این عقیده از آنجا سرچشمه می گیرد که قدما می گفته اند کره زمین بر روی شاخ گاوی قرار گرفته است و هر گاه که گاو خسته می شود کره زمین را از یک شاخش به سمت دیگر پرتاب می کند و این مواقع همان زمان تحویل سال است هنگام تحویل سال توپی شلیک می شد که از صدای آن همه متوجه تحویل سال نو می شندند که از صدای آن همه متوجه سال نو می شدند و آنگاه همگی به روبوسی مشغول شده و فرا رسیدن سال جدید را به یکدیگر تبریک می گفتند و پس از آنکه بزرگترها عیدی های کوچکترها را که معمولاٌ سکه و یا اسکناس بوده است از لای قرآن کریم درآورده و به آنها می دادند . پس از آن ، بسته به هنگام تحویل سال که اگر روز باشد فوراٌ افراد کوچکتر فامیل به دیدن بزرگترها رهسپار می شوند و معمولاٌ ناهار یا شام روز اول عید را در منازل بزرگان خویش صرف می کنند باز این عقیده حکمفرماست که در روز اول عید باید رشته پلو خورد تا به این وسیله در سال جدید سر رشته کارها دستشان آمده و تا پایان سال از دستشان خارج نشود .

 سمنو پزان

قبل از فرا رسیدن نوروز یکی از اعمالی که کمابیش در گوشه و کنار انجام می شد مراسم سمنو پزان بود پختن سمنو با آداب خاصی انجام می شد و این سمنو پزان نه تنها قصدی بود برای درست کردن یکی از اجزای سفره هفت سین ، بلکه نذری بود برای برآورده شدن حاجات همچنین گذشتگان بر این عقیده بوده اند که سمنو توان و نیروی مرد خانه است و اگر به هنگام نوروز در خانه ای درست نشود . در سال جدید مرد خانه خواهد مرد نذری ها برای برآورده شدن نیازها و دست حاجتی به سوی خدا و معصومین و امامزاده ها بود . هر نوع نذری معمولاٌ به یک موضوع اختصاص داشت . مثلاٌ پختن شله زرد اختصاص به امام حسن (ع) ، آش شله قلمکار ویژه امام زین العابدین (ع) و سمنو نیز به فاطمه زهرا (س) اختصاص داشت . به عنوان مثال ، زنی برای بچه دار شدن و یا مادری برای گشایش بخت دخترش ممکن بود که چنین نذرهایی بکند نذر کنندگان هنگام خواستن حاجت خود چند سالی را مشخص و نیت می کنند که در صورت برآورد شدن خواهششان این چند سال را اقدام به پختن غذای مورد نظر بنمایند و گاهی هم زنان پیش از آنکه آرزویشان برآورده شود نذر خود را انجام می دادند عده ای از زنان که به خاطر دلایلی امکان پختن سمنو را نداشتند نذر می کردند که در پختن سمنوی کس دیگری که اقدام به این کار می کند شریک شوند و با او مساعدت کنند به عنوان نمونه نذر می کردند که بادام یا گندم سمنوی فلان خانم را تأمین نماید و برای صاحب سمنو پیغام می فرستادند که نذر ما فلان چیز است پس به هنگام پختن سمنو ما را هم خبر کنید .

 

 

سفره هفت سین

چیدن سفره هفت سین از دیرباز از مراسم جداشدنی نوروز به حساب می آمده است معمولاٌ ساعتی به تحویل سال مانده ، ترتیب چیدن سفره هفت سین داده می شود . سفره هفت سین سفره ای است که در آن هفت نوع خوردنی که اول اسم آنها با سین شروع می شود در آن چیده می شود و علاوه بر آنها چیزه های دیگری نیز وجود دارد که بر سفره به نیات گوناگون گذشته می شود که از نعمت های خوردنی خداوند به شمار می آید از آن جمله :

سماق ، سیر ، سنجد ، سیب ، سمنو ، سبزی ، سرکه و برای تبرک یک سکه صاحب الزمان ، همچنین اشیاء دیگری نیز علاوه بر خوردنی ها بر سر سفره نهاده می شود مانند :

آینه شمعدان ، شمع ، قرآن کریم ، ماهی قرمز ، سبزه ، تخم مرغ رنگ کرده ، کاسه آب ، نقل و نبات و شیرینی .

 

 

نذری پزان

 یکی از مراسم و آداب مردم تهران قدیم ، پختن و توزیع انواع نذری ها میان اهل محل بود این نذرها عبارت بودند از پلو خورش ، شله زرد ، آش شله قلمکار ، حلوا به اضافه شربت و سایر مخلفات ، نذری پلو عبارت بود از پلوی ساده که گوشت و ادویه خورشت آن می گردید و وقتی آماده می شد تقسیم آن یا به وسیله قابلمه با بادیهای مسی بود و یا اینکه وقتی فقرا به در خانه نذری پز می آمدند پلو را در یک نان سنگک ریخته به دست طرف می دادند . عده ای هم بودند که علاوه بر اینها آش شله قلمکار و یا آش رشته و شله زرد نذر می کردند و بعضی هم بودند که فقط نان و ماست نذری آنان بود . بعضی از خانواده ها سمنو نذر می کردند و طرز پخت آن عبارت بود از مقداری گندم سبز شده که مقداری آرد به آن اضافه کرده و بعد فندق و بادام و گردوی پوست دار در آن می ریختند . نکته قابل ذکر این است که جماعتی از مردم تهران قدیم بودند که قبل از پختن نذری یک دیگ بزرگ در حالی که سینی بزرگی بر روی آن قرار داده بودند در جلوی خانه خود می گذاشتند تا هر کسی که میل دارد برای کمک به پختن آش نذری پولی به سوی سینی بیاندازد .
 

 

 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 :: 10:29 ::  نويسنده : صیاد

دوستانی که تازه با وب من آشنا شده اند باید بدانند که مبحثی را شروع کرده ام در رابطه با سالکی که می خواهد به خدا برسد چه مشکلاتی برایش پیش می آید و چه باید بکند؟

خواهشمندم پستهای قبلی را حتما بخوانید

درضمن دوست دیگری فرمودند که فونتها تیره باشد و زیاد رنگی کار نکنم تا بتوانند راحتتر بخوانند با احترام به نظر ایشان همه را مشکی نوشتم

 

اقسام قبض

پیامبر (ص) می فرماید: "ان هذه القلوب بید الله"(همانا  این قلب ها در دست خداست) و در حدیثی دیگر آمده است :"قلب المومن بین اصبعین من اصابع الرحمن"(قلب مومن میان دو انگشت لطف و قهر الهی است) اهل دل" اصبعین " یعنی دو  انگشت را به صفات جمال و جلال الهی و احوالات قبض و بسط سالک تعبیر کرده اند .در این باب مولانا می فرماید:

دیده و دل هست بین اصبعین

چون قلم در دست کاتب ای حسین

اصبع لطف است و قهر در میان

کلک دل با قبض و بسطی زین بنان

ای قلم بنگر گر اجلالیستی

که میان اصبعین کیستی

پس ای عزیز ! چشم و دلت را ببین که در انگشت لطف و قهر الهی است. گاه دچار فراخی و شکفتگی می شود و گاه دچار ملال و گرفتگی . اگر باور کنی که او " مقلب الاقلوب" و "محول الاحوال" است، در این جزر و مدها که تو را بالا  و پایین می برد، خود را به او می سپاری و آن گونه ای که در شان و بندگی است عمل می کنی.

می دانید رباط چیست؟  رباط جایی است که در کنار جاده  جهت استراحت کاروانیان می سازند و آن شامل اتاقها ، طویله ها ، آب انبارها و ... است

درک اینکه این قبض و بسط ، قهر و فراموشی خدا نیست؛ بلکه میدان رشد و حرکت است سبس می شود که تو با شرح صدر و استقامت این رباط را پشت سر بگذاری :

بس رباطی که بباید ترک کرد

تا به مسکن در رسد یک روز مرد

و اینک اقسام قبض وتوضیح آن:

1-قبض تنبیهی: برای تأدیب و تنبیه است به خاطر گناه و معصیت؛(البته همانطور که در گذشته توضیح دادم خداوند فقط می خواهد بگوید هی داری راه رو  اشتباه می ری برگرد)

2-قبض تطهیری: برای تطهیر سالک است از رذائل و نفسانیات؛

3-قبض استقامت: برای تثبیت مقام و بالا رفتن شرح صدر و استقامت است؛

4-قبض قهر: قهر و غضب خداست بر بنده و رها کردن او به حال خود.

1- قبض تنبیهی

قبض غیرت الهی است که با گرفتن حالات و رزقهای معنوی، بنده را متوجه خطا و اشتباه خود می کند تا غیر بسوزد و نابود شود. پس بدان زمانی که گناه ، خطا یا معصیتی انجام دهی ممکن است خداوند تو را با قبض تأدیب و تنبیه کند. البته این را کسی درک می کند که تزکیه را آغاز کرده و قدم در راه کمال گذاشته باشد. چرا که تا وقتی سیئه بر سیئه در قلب آدمی سنگینی می کند ، اثر لکه ای ظلمانی که بر آن افزوده می شود مشهود  نخواهد بود ، درست مثل پارچه ای قیرگون که اثر چرک و سیاهی  بر آن هرگز معلوم نمی شود. لذا درک قبض، خود نشانه ی رشد و حرکت است و شکر می طلبد؛ چرا که هر دلی سزوار درک آن نیست. پس این نوع قبض ناشی از عمل خود آدمی است : و خداوند درسوره نساء آیه 79 می فرماید: "ما اصابک من سیئةفمن نفسک" آنچه از بدی به تو می رسد از خود توست.

و خدا به لطف خفی پنهان در قهرش با تأدیب بنده او را از تکرار بر حذر می دارد.

در معاصی قبض ها دلگیر شد

قبض ها بعد از اجل زنجیر شد

در حدیثی آمده است شخصی خدمت امیرالمومنین  (ع) رسید و گفت نمی توانم برای نماز شب بیدار شوم .حضرت فرمودند که گناهان روزت، تو را در قید و بند می کند و نمی گذارد بیدار شوی. این قید و بند ، همان تاریکی و کدورت قلب است که مانع سبکب و ارتباط می شود.

در دعای ابوحمزه می خوانیم (تو از خلقت محجوب و در پرده نمی شوی ، مگر به واسطه ی اعمال خودت) قبض نیز نوعی حجاب و پرده است که به واسطه ی عمل خودآدمی بر قلب عارض شده، باغث دوری و سنگینی می شود.

حال ای دوست! اگر چنین قبض و گرفتگی به تو روی آورده باشد ممکن است که چند ساعت یا چند روز بیشتر طول نکشد ، در این صورت قبض تو جزئی است . اما اگر چند ماه یا چند سال طول بکشد قبض کلی است و البته پناه بر خدا که شاید انسان مرتکب خطایی شود که یک عمر خویش را بسوزاند. پس بر حسی زمان قبض یا کلی است یا جزئی.

قبض بر حسب نوع نیز اقسامی دارد. ممکن است تجربه کرده باشی که شبی برای خلوت با دوست بر سجاده نیاز زانو زده باشی ، اما هر چه تلاش کردی حالی برایت حاصل نشده باشد. یا در سایر عبادات، خود را به آب و آتش زدی. اما انگار از آن سو صدایت را نمی شنود و محلی نمی گذارد، گویی ارتباطت با خدا یک طرفه شده است.در مجلسی نشسته ای که در آن یاد خدا می شود، اسم امام حسین علیه السلام می آید ، حدیث دلتنگی امام زمان می شود،و تو در حالی که سینه ات از درد و حزن مملو است، هر چه می کنی دریغ از یک قطره اشک! حالت طوری می شود که به تک تک کسانی که اشک می ریزند غبطه می خوری، حتی ممکن است اشکی بریزی اما سبک نشوی. این قبض که حال و لذت و سبکی از بنده گرفته می شود قبض حالی یا باطنی است.

بر اساس علت نیز قبض متفاوت است. قبض از هر نوعی که باشد اول از همه باید علن آن را پیدا کرد و اولین برکت قبض نیز همین ریشه یابی و بازنگری است. در امروزت ، دیروزت ، هفته گذشته و روزهای گذشته جستجو می کنی بر اعضا و جوارحت می تازی که باز چه بلایی بر سرم آورده اید؟زبان، مادر بسیاری از گناهان ، را بازخواست می کنی؟ همین طور پرونده چشمت، قلبت و افکارت را بررسی می کنی تا بدانی که منشاء این گرفتگی چیست.

زیرا آن که طالب حقیقی است به راحتی از مقصدش دل نمی کند تا با جبران و استغفار و شرم از خطاهایی که می داند و یا نمی داند، دوباره درها را باز کند و از آن پس نیز چون تلخی قهر را چشیده است مراقبه اش جدی تر می شود.

و به قول دوست عزیزم "یک قطره اشک" باید که در این راه ثابت قدم بود

ادامه دارد...